محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

880

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بودى . و صالح نيز ستوه شد و طاقت آن نداشتى كه هر چه او را بايستى ساخته داشتى . پس يزيد بفرمود تا هزار خوان بياراستند از بهر آنكه تا مردمان را بدان طعام دهد . صالح آگاه شد ، بفرمود تا برگرفتند . و يزيد را خبر بردند . كس فرستاد به صالح كه بهاى آن بر من نويس . و بسيار رخت و اقمشه بخريد و چكها بنوشت سوى صالح . بهاى آن صالح اجابت نكرد . يزيد خشم گرفت ، گفت : اين كارى است كه من خود كردم به دست خويش . و [ اندر وقت ] صالح برخاست و سوى يزيد رفت . و يزيد به مجلس اندر نشسته بود ، از بهر او جاى فراخ كرد . پس صالح گفت : اين چكها نوشته چيست كه خراج بدان نمىايستد و هنوز بس نيست . و نيز گفت : من چك فرستادم به صد هزار درم كه بر من است و از قريه ها بيرون كردم ، و مالى خواستى از بهر سپاه همچنين بدادم ، و اين چنين كه تو ايستاده اى هيچ چيز اين را نه ايستد و امير المؤمنين بدين رضا ندهد . يزيد گفت : يا صالح ، اين بار اين چكها روان كن . [ و با او به چندين نوع و به هر گونه سخن گفت ] صالح گفت : من اين مال بفرمايم و ليكن تو چنين چك ديگر منويس . گفت : چنين كنم . و چون يزيد به عراق آمد بر ولايت حرب ، و باز سليمان ، عبد الملك بن مهلَّب را بخواند و گفت : خويشتن را چگونه بينى اگر ولايت خراسان ترا دهم ، گفت : چنان كه امير المؤمنين خواهد . پس سليمان اين حديث را دست بازداشت . و عبد الملك نامه نبشت به عراق سوى جرير بن يزيد جهضمى به گروهى از خاصگان . و يزيد را خبر آوردند كه سليمان كسى را مىخواهد كه شايستگى آن دارد كه به خراسان فرستد به اميرى و يزيد به تنگ رسيده بود از جهت صالح ، و خبر به دو نمىرسيد . پس يزيد عبد الله بن الاهتم را بخواند و وى را گفت ترا از بهر كارى خواندم كه از آن غمگين شده ام و خواهم كه مرا آن كار كفايت كنى . گفت : بفرماى . گفت : تو دانى كه من به چه سختى اندرم و به خراسان كس نيست . و من شنيدم كه امير المؤمنين كسى را طلب همى كند تا به خراسان فرستد . حيلتى توانى كردن كه مرا فرستد . گفت : توانم ، مرا سوى امير المؤمنين فرست كه من اميد دارم كه از بهر تو عهد خراسان آورم . گفت : پس اين سخن پنهان دار . و نامه نوشت به سليمان و او را از حال عراق